به درازای هفته
منتظرم... به دیوار تکیه میدم. آرومم
زمان تند میگذره
تاب نمیارم
قدمم مسافت را در کوچه ها لگدمال میکند. آتش درونم رااما چاره چیست
سایه ی تیر چراغ برق روی دیوار از روی سکه ی پنج زاری شاهی وسط روپوش زرشکی و ماهی کوچولوی روی سینه ام ردشو میکشه و بالا میره
نورزرد دم غروب رو اما رو مردمک چشمام نگه میدارم. چه تصویر بی نظیری از من، ماهی، دیوار، سایه
دوربینوکجا جا گذاشتم
زمان تند میگذره. گفته بودم انتظار بیقرارم میکنه.... نیومد
اکه بخاطر این نور زرد نارنجی دم غروب نبود که اصرار دارم سر جاشون بمونن ، تاحالا بارها کف خاکی کوچه رو لگدمال کرده بودم
خط می زنم
سیگاری می گیرانم.... همه چی آماده است برای یه عکس عالی : دو پای بیقرار که تکه سنگی رو به نیابت از تمام کوچه های بلند وباریک روی زمین له می کنند، ماهی کوچک روی سینه ام ، سایه ی تیر و من که خاطرم در آتش است
....
تصویرش زیر نور زرد - نارنجی غروب شکل می گیره
میاد و با اومدنش همه چی رو به هم میریزه...عکس دیگه عکس نیست