Wednesday, 29 April 2009

تهران انار دارد، نارنج هم
بار دیگر شهری
شهر من...شهر خاکستری من، با گربه های ولگرد، که در مرکز جهان بود ونبود
شهر عمارتهای اعیانی دوست نداشتنی با تزیینات زننده ، آپارتمانهای بدشکل بی تاریخ، و بناهای کهنی که آگاهانه در انتظارمرگند
شهرسرعت، شهرسبقت
شهر آدمهای رها، که قانون رو تاب نمیارند، صبرندارند، آروم ندارند و بیقرارند،همیشه درحال رفتنند، به سمت نامعلوم، به طرف هیچ، مثل من
شهربرهنه درباد
Nudo al Vento!
لندن نارنج ندارد

Saturday, 25 April 2009


وقتی حواست نیست زیباترینی
وقتی حواست هست فقط زیبایی...حالاحواست هست ؟

چقدر این فیلم رو دوست داشتم/دارم، مثل یه شعربلندعاشقانه است، مثل یه غزل
"Strange though this may sound, not knowing where one is going, being lost, being a loser, reveals the greatest possible faith and optimism, as against collective security and collective significance. To believe, one must have lost God; to paint, one must have lost art."

Gerhard Richter, 1962
http://www.gerhard-richter.com/

Friday, 24 April 2009


اکـّه مثل همیشه
مثه یه شبح
زیر یه سقف
دارم می چرخم
من مدام، به همه جاهایی که قراره بی تو زندگی کنم، سر می زنم
ریچارد براتیگان

Thursday, 23 April 2009

تابلوی اول
يک زن يک مردبر ريسمان سرخ بلند از برابر هم می آيند
نزديک ميشوند در تعادل روز و شب
بادِ عبورشان درهم مي پيچدو لحظه ای تعادل خود را از دست ميدهند
ديدارِ ناگزير
شوق درنگ تا گذر آسان شود
سينه به سينه
دست به دست
آئينه در برابر خود ميگرددو راه در تعادلِ آغوش ميگشايد
.يک مرديک زن
يک جای پا که ميماند در روح و ريسمان
خطي که ميدوددور زمين
محمد مختاری

Monday, 20 April 2009

کادر می بندم
تعداد عکسهایی که نگرفتم داره سرسام آورزیاد میشه . عکسهایی که تا به حال گرفتم، هرچی میگذره دارند بیش ازپیش هستی شون رو ازدست می دهند ....لحظه هایی که تو ذهنم کاد ر بندی میشوند و شاید می توانستند عکسهای خوبی از آب در بیاند، بی شمارند

Wednesday, 15 April 2009

زندگی شاید زنی است با گیسوی بلند که ازتیت* برمی گردد










*Tate

آداب بیقراری یعقوب یادعلی رو میخونم:"خندید، به چشمهای بی غشی نگاه کرد که چه خوب نمی فهمید می شود خاطره ها رونوستالژیک کرد، در وقت های تنهایی به یادشان آه کشید"..... دلم خواست

Sunday, 12 April 2009

کسی است مثل عکسهاش... ساده ولی نه ساده تر
نمیدونم این عکسهان که شبیه عکاس میشن یا عکاس که از عکسهاش تقلید میکنه؟ ...عکسی است که می تونم هرروز، روزی بارها نگاهش کنم

Saturday, 4 April 2009

به درازای هفته
منتظرم... به دیوار تکیه میدم. آرومم
زمان تند میگذره
تاب نمیارم
قدمم مسافت را در کوچه ها لگدمال میکند. آتش درونم رااما چاره چیست
سایه ی تیر چراغ برق روی دیوار از روی سکه ی پنج زاری شاهی وسط روپوش زرشکی و ماهی کوچولوی روی سینه ام ردشو میکشه و بالا میره
نورزرد دم غروب رو اما رو مردمک چشمام نگه میدارم. چه تصویر بی نظیری از من، ماهی، دیوار، سایه
دوربینوکجا جا گذاشتم
زمان تند میگذره. گفته بودم انتظار بیقرارم میکنه.... نیومد
اکه بخاطر این نور زرد نارنجی دم غروب نبود که اصرار دارم سر جاشون بمونن ، تاحالا بارها کف خاکی کوچه رو لگدمال کرده بودم
خط می زنم
سیگاری می گیرانم.... همه چی آماده است برای یه عکس عالی : دو پای بیقرار که تکه سنگی رو به نیابت از تمام کوچه های بلند وباریک روی زمین له می کنند، ماهی کوچک روی سینه ام ، سایه ی تیر و من که خاطرم در آتش است
....
تصویرش زیر نور زرد - نارنجی غروب شکل می گیره
میاد و با اومدنش همه چی رو به هم میریزه...عکس دیگه عکس نیست

Friday, 3 April 2009

عید. هشتاد و هشت. تهران
عکس می بینم. عکس می شنوم. عکس می خونم. عکس می نوشم. عکس می نویسم
بابا میگه: اسیر عکس شدی
مامان میگه: یه عکس از سفره هفت سین بگیر
دوست قدیمی میگه: داری سبک پیدا میکنی
ارشیا از دور به عکسهام نگاه میکنه
مامان بزرگ میشه سوژه ی یکی از بهترین عکسهام بدون اینکه بدونه
مریم ژست سیاسی میگیره
بهداد اصلأ توکار ژست نیست
میم با تمام وجود میره تو کادر من
سیامک بیقراره . از کادر میره بیرون
مهدی،یه لحظه می ایستد. تا بیام شاتر رو فشار بدم رفته
شنبه فروردین ساعت ...! من و انکار شراب این چه حکایت باشد
با انگشت شیار می سازم رو صورتش. دوام نمیاره. میاره؟
چه خوبه آدم تو بیداری خواب ببینه
باز خودمو غافلگیر کردم. روز آخر. دم رفتن
یه بازیه... یا شوخیه. دو، چهار، هشت... شش داره خاکبرداری میشه! نیست. دوباره دو ، چهار، هشت... نیست
از سؤال طفره میره
به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین ترشده
چندان که پای مرد به گل زار فرو شود، پای من به عشق فروشد ،دوام نمیارم. میارم؟