یاد
امروز یاد مامان بزرگ بودم، که نه" بی بی" بود نه "مامانی" نه "عزیز"... "مامان بزرگ" هم شاید نبود... سخت بودنامیدنش ... سخت است تو قالب بردنش
سیگاربهمن می کشید وتنش بوی پرخاطره ای داشت
سالها بعد از اون، دوتن دیگرو به آغوش کشیدم که همین بو روداشتند
صداش خش داربود
خنده هاش که از ته دل بودهم خش داربود
هرشب که با هم بودیم، وعده ی قصه می داد. وعده ها خوابو ازسرم می پروند و هوشو از سرم می برد
می دونست و می دونستم که قصه هاش تکراری اند. می دونست و می دونستم که وسط قصه خوابش می بره. می دونستم که هربارمی تونم بیدارش کنم و می دونست که بیدارش می کنم
مثل شیرین خانوم قصه ی "خواب زمستانی"می مونست...انگاری مثل یه کبوتربود...درواشده بود...پرزده بود اومده بود تو
گاهی بیقرار می شد...دل تودلش نبود...یهومی دیدی شال و کلاه کرده و می خواد بره... بابا بزرگ می گفت: "خانومی،ما که تازه اومدیم...کجا با این عجله؟" و من دلم می گرفت که پس قصه ی امشب چی میشه
این روزا خیلی به یادتم...شاید به خاطرقصه است...قصه های گلی ترقی که خوابو ازسرم می پرونه و هوشو از سرم می بره