Friday, 3 April 2009

عید. هشتاد و هشت. تهران
عکس می بینم. عکس می شنوم. عکس می خونم. عکس می نوشم. عکس می نویسم
بابا میگه: اسیر عکس شدی
مامان میگه: یه عکس از سفره هفت سین بگیر
دوست قدیمی میگه: داری سبک پیدا میکنی
ارشیا از دور به عکسهام نگاه میکنه
مامان بزرگ میشه سوژه ی یکی از بهترین عکسهام بدون اینکه بدونه
مریم ژست سیاسی میگیره
بهداد اصلأ توکار ژست نیست
میم با تمام وجود میره تو کادر من
سیامک بیقراره . از کادر میره بیرون
مهدی،یه لحظه می ایستد. تا بیام شاتر رو فشار بدم رفته