زندگی تلفیقی
او
من از آن روز که در بند توام آزادم
او
من از آن روز که در بند توام آزادم
من او
چه مهربان بودی ای یار وقتی دروغ می گفتی
جور جدید
به همین سادگی
دیدمش
خودش بود. خود همیشه اش. چند سالی پیر شده بود ولی مهم نبود. برای شناختنش چشماش کافی بودن. پشت ابر سیگار و لایه ی اشک , برق می زدند و این کافی بود واسه تو که بفهمی چقدر زنده است... با این همه هنوز نمی فهمیدم اصرارشوبه فاتح شدن