Saturday, 7 March 2009

زندگی تلفیقی

او
من از آن روز که در بند توام آزادم

من او
چه مهربان بودی ای یار وقتی دروغ می گفتی

جور جدید
به همین سادگی

دیدمش
خودش بود. خود همیشه اش. چند سالی پیر شده بود ولی مهم نبود. برای شناختنش چشماش کافی بودن. پشت ابر سیگار و لایه ی اشک , برق می زدند و این کافی بود واسه تو که بفهمی چقدر زنده است... با این همه هنوز نمی فهمیدم اصرارشوبه فاتح شدن

Friday, 6 March 2009

برای تو
این روزها در گیرم . با خودم. با خیال تو. با ابر شلوارپوش
ابر شلوارپوش به نرمی که نه ! با خوی وحشی ای که دارد منو درگیر می کنه و من به نرمی که نه! ... خودمو به دستش می سپارم. نوشته :" ابر که وضعش حسابی شلم شورباست. باد ممیزی نظامی برش حسابی وزیده. شش صفحه اش فقط نقطه چین است. ازآن وقت است که کینه ی نقطه ها را به دل گرفته ام.".... من اما دیگه نه نقطه ای و نه خطی هست که امونمو ببره. که کینه شو به دل بگیرم.... ره ا

به ندرت می نویسم. چون نمیدونم چرا باید بنویسم. به ندرت عکس می گیرم. با اینکه می دونم چرا باید عکس بگیرم