Sunday, 20 July 2008

خواب زمستانی
خواب زمستانی گلی ترقی رومی خوندم... انگاربهدادنوشته این قصه رو
وقتی میرسه به شیرین خانوم خیلی بانمک میشه: دروازبود اومد تو. مثل یه کفتر! شخصیتهای داستان رو می بینم. آقای احمدی که انگار درختی کهنسال بود... وقتی این کتاب روتو اتوبوس میخونم با خودم فکر می کنم که همه می فهمن چیزی رو که من می خونم... ولی نه! این آدما غرق خیالای خودشونن...براشون فرقی نمی کنه شیرین خانوم چی میگه یا آقای احمدی دغدغه اش چیه... راستی چراهنوز برای من مهمه که چی سر آدمای قصه میاد؟