Sunday, 20 July 2008

خواب زمستانی
خواب زمستانی گلی ترقی رومی خوندم... انگاربهدادنوشته این قصه رو
وقتی میرسه به شیرین خانوم خیلی بانمک میشه: دروازبود اومد تو. مثل یه کفتر! شخصیتهای داستان رو می بینم. آقای احمدی که انگار درختی کهنسال بود... وقتی این کتاب روتو اتوبوس میخونم با خودم فکر می کنم که همه می فهمن چیزی رو که من می خونم... ولی نه! این آدما غرق خیالای خودشونن...براشون فرقی نمی کنه شیرین خانوم چی میگه یا آقای احمدی دغدغه اش چیه... راستی چراهنوز برای من مهمه که چی سر آدمای قصه میاد؟

Wednesday, 18 June 2008

پس هستم
دلتنگم ... چقدر دوست داشتم اون فضا تا ابد قسمتی بود از من... اززندگی من. درباز بود. دوست بود وصدای کهنه اش
صدای قدیمی. سیگار قدیمی. دوست قدیمی ومن که در مرکزجهان بودم
می پرسم: این کتاب مال من شد؟ میگه: خانه ام دیگر نه ازآن من است
میگه: تویی که سکوت رو حمل می کنی...من یه قفس آهنی رو
میگه: بعضی وقتها فکرمی کنم تو چطوری راه میری؟ قدم روزمین میذاری؟
میگه: بعضی زندگی ها سیگار می بره. چه آشفته است مثل من همیشه... ومی شنویم
Dentro la tasca di un qualunque mattino
Dentro la tasca ti porteri

Tuesday, 10 June 2008

دست نوشته ها
روز-خارجی
نیمکت چوبی. زن. مرد
آسمان آبی با تکه ابرهای کوچک سفید

سکوت
زن: چیزی گفتین؟ مرد: سکوت زن: سکوت
مرد: با من بودین؟ زن: سکوت مرد: سکوت

چهره محو زن پشت ابری از دود سیگار
مرد خودش رو سرگرم خوندن کتاب نشون میده
. زن در حالیکه سعی میکنه بی تفاوت به نظر برسه سعی داره جملات ریز کتاب رو بخونه
مرد کتاب رو کنار میگذاره: چه هوای خوبی! زن: سکوت مرد: سکوت
زن به افق خیره میشه: چه روز قشنگی! مرد: سکوت زن: سکوت
چهره محو مرد پشت ابری ازدود سیگار
انگشتان ظریف زن که با تردید و به آرامی روی نیمکت به سمت مرد می لغزند با شتاب پس کشیده می شوند . زن خودش رو سرگرم خوندن کتاب نشون میده
مرد در حالیکه سعی میکنه کنجکاویش رو مخفی کنه سعی میکنه جملات ریز و درهم کتاب رو از هم جدا کنه
تغییر نور صحنه- یک تکه ابر تیره درست بالای نیمکت چوبی در ارتفاع کم
وزش تند و وحشی باد . چرخش برگها روی زمین
زن و مرد همزمان: هوا داره سرد میشه. خونه من نزدیکه. کنار شومینه قهوه می نوشیم و گفتگویی
بارش وحشی رگبار
زن و مرد در دو مسیر خلاف جهت هم حرکت می کنن
چند قدم که از نیمکت دور می شن آسمان آبیه
یه احساس سبکی باعث میشه هر دو برگردن و نگاهی به پشت سرشون بندازن و بعد هر دو انگار که چیزی جا گذاشتن با سرعت به طرف نیمکت حرکت می کنن. هر دو همزمان میرسند به جایی که انتظار داریم نیمکت رو ببینیم . نیست. جا می خورند
بعد یه جوری که انگار همدیگه رو نمی بینند راهشون رو ادامه میدن
... مانا


. حافظه دیوارپرشده ازخاطره درخت

Wednesday, 4 June 2008

اتاقی از آن خود

با ملایمت به آنها گفتم شراب بنوشند و اتاقی از آن خود داشته باشند
باملایمت می نوشم و می نویسم

Monday, 2 June 2008


J'aimerais Quelqu'n M'attendrais Quelque Part!