Saturday, 7 March 2009

زندگی تلفیقی

او
من از آن روز که در بند توام آزادم

من او
چه مهربان بودی ای یار وقتی دروغ می گفتی

جور جدید
به همین سادگی

دیدمش
خودش بود. خود همیشه اش. چند سالی پیر شده بود ولی مهم نبود. برای شناختنش چشماش کافی بودن. پشت ابر سیگار و لایه ی اشک , برق می زدند و این کافی بود واسه تو که بفهمی چقدر زنده است... با این همه هنوز نمی فهمیدم اصرارشوبه فاتح شدن