Tuesday, 29 December 2009

کلمه

همه جا رو کلمه برداشته دبگه از دیدنشون خسته ام...دوتاشونو با پا زدم زیر تخت...چند تایی رو وقتی ظرفای مهمونی دیشبو می شستم قاطی پوست میوه ها و خاکستر سیگار ریختم تو آشغالا ! الان میرم جاروبرقی میارم تا این چند تا رو با اون عنکبوت بد ریخت با خرطومی اش بکشه تو
کینه شونو به دل دارم... وقتی در به در دنبال دو تا کلمه می گردی آفتابی نمی شن...خبری ازشون نیست
وای از وقتی که دلت چند لحظه سکوت بخواد...با هرضربان قلب پمپ میشن تو مغزت...مثل قطره های درشت بارون؛ سمج و لجباز میخورن به پوستت
آخیش...اینم آخریش
چقدر بی کلمگی خوب است

1 comment:

  1. دانته:
    در کتابی
    که حافظه‌ی من است
    در صفحه‌ی نخست
    فصلی که اولین‌بار
    تو را دیدم
    کلمه‌ای ظاهر می‌شود
    این‌جا زندگی تازه‌ای آغاز می‌شود

    ReplyDelete