Tuesday, 10 June 2008

دست نوشته ها
روز-خارجی
نیمکت چوبی. زن. مرد
آسمان آبی با تکه ابرهای کوچک سفید

سکوت
زن: چیزی گفتین؟ مرد: سکوت زن: سکوت
مرد: با من بودین؟ زن: سکوت مرد: سکوت

چهره محو زن پشت ابری از دود سیگار
مرد خودش رو سرگرم خوندن کتاب نشون میده
. زن در حالیکه سعی میکنه بی تفاوت به نظر برسه سعی داره جملات ریز کتاب رو بخونه
مرد کتاب رو کنار میگذاره: چه هوای خوبی! زن: سکوت مرد: سکوت
زن به افق خیره میشه: چه روز قشنگی! مرد: سکوت زن: سکوت
چهره محو مرد پشت ابری ازدود سیگار
انگشتان ظریف زن که با تردید و به آرامی روی نیمکت به سمت مرد می لغزند با شتاب پس کشیده می شوند . زن خودش رو سرگرم خوندن کتاب نشون میده
مرد در حالیکه سعی میکنه کنجکاویش رو مخفی کنه سعی میکنه جملات ریز و درهم کتاب رو از هم جدا کنه
تغییر نور صحنه- یک تکه ابر تیره درست بالای نیمکت چوبی در ارتفاع کم
وزش تند و وحشی باد . چرخش برگها روی زمین
زن و مرد همزمان: هوا داره سرد میشه. خونه من نزدیکه. کنار شومینه قهوه می نوشیم و گفتگویی
بارش وحشی رگبار
زن و مرد در دو مسیر خلاف جهت هم حرکت می کنن
چند قدم که از نیمکت دور می شن آسمان آبیه
یه احساس سبکی باعث میشه هر دو برگردن و نگاهی به پشت سرشون بندازن و بعد هر دو انگار که چیزی جا گذاشتن با سرعت به طرف نیمکت حرکت می کنن. هر دو همزمان میرسند به جایی که انتظار داریم نیمکت رو ببینیم . نیست. جا می خورند
بعد یه جوری که انگار همدیگه رو نمی بینند راهشون رو ادامه میدن

1 comment:

  1. چقدر این نمایشنامه ت منو یاد نوشته های غلامحسین ساعدی انداخت

    ReplyDelete